تبلیغات
همه جوره در خدمتیم - پیرمرد و پیرزن در پارک
 
همه جوره در خدمتیم
اگر شیری درنده در برابرت باشد ، بهتر از آن است که سگی خائن پشت سرت باشد . . .
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی سلیمانی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 25 مهر 1390 :: نویسنده : مهدی سلیمانی
دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند.

کمی دورتر از آنها نیز پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود.

دختر رو به پسر کرد و گفت: آخی !ببین این پیرمرد و پیرزن چه عاشقانه کنار هم نشسته اند! آن پیرمرد را ببین که چگونه عاشقانه سرش را روی شانه های آن پیرزن گذاشته. فکر می کنم پیرزن در حال تعریف یک قصه عاشقانه برای پیرمرد است و پیرمرد نیز چه زیبا گوش می دهد!

سپس رو به پسر کرد و گفت: فکر می کنی زندگی ما نیز مانند این دو آنقدر پایدار بماند و اگر ماند مانند آنها اینچنین با عشق همراه باشد که 40-30 سال بعد هم اگه من و تو آمدیم به پارک تو سرت را روی شانه های من بگذاری و من برایت از عشقی که داریم بگویم؟

با تحکم گفت: ها که هست! حتما حتما! من مطمئنم که ما از آن دو نفر هم بیشتر عاشق هم بمانیم!



در آنطرف پارک پیرمرد همچنان مشغول چرت زدن بود و سرش نیز روی شانه های پیر زن افتاده بود!


پیر زن با عصبانیت گفت:
این کله ات رو از روی شونم بردار لندهور! کم فس فس می کنی کله گندت رو هم انداختی روی شونه های من! پاشو از اون پسر یاد بگیر که چطور دست در گردن اون دختر انداخته و بهش محبت میکنه ولی من بدبخت یک عمر تحملت کردم و تو تمام زندگیم با تو جز همین خرناس کردن و آروق زدنات چیزی ازت ندیدیم! دِ پاشو به جای خر خر کردن!



پیرمرد کمی خودش را خواراند و چشمانش را نیمه باز کرد و گفت: ها چی می گی؟ یادت رفته اون موقعا چطوری هزار تا خطر می کردم و خر بابام رو کش می رفتم میومدم سوارت می کردم می بردمت تو مزرعه و باغ!


پیرزن گفت: تو اون موقع هم به فکر خودت بودی و منو می بردی برای کیف خودت! حالا اگه مردی مثل اونا رفتار کن و دستت رو بنداز گردن من!

پیرمرد سرش رو روی شونه زن جابجا کرد و گفت: برو بابا بزار بخوابیم! تو هم چه گیری دادی که من دستم رو بندازم گردنت! دیگه الان نه دست من دسته نه گردن تو گردن!





نوع مطلب : داستان های طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 شهریور 1396 03:31 ق.ظ
It's remarkable to visit this web page and reading the views of all colleagues on the topic of this article,
while I am also eager of getting knowledge.
شنبه 14 اردیبهشت 1392 11:29 ق.ظ
جالب خنده دار بود هحسن باریکلا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر